|
نميتوانيم بلاواسطه در حضور خداوند قرار بگيريم، مگر آنكه سكوت درون و بيرون هردو را بر خود تحميل كنيم. اگر خواهان سكوت اذهان خود هستيم، چشمان را به سكوت فراخوانيم. شناخت خود به معناي ناخداي خود بودن است. سكوت عميق را به مثابه لحظاتي مقدس و گران قيمت پاس بدار. لحظاتي براي پناه جستن در سكوت زندهي خانه خالق. سكوت پيش از آغاز خلقت بوجود آمده است و آسمانها در فضا پراكنده شدند، بي هيچ حرفي و سخني. در سكوت گوش فراده، چون اگر دلت پر از چيزهاي ديگر باشد نميتواني صداي خالق را بشنوي. سكوت، بينشي نوين از زندگي به ما ميدهد. در اين بينش، وجود ما سرشار از لطف او خواهد شد؛ بارقهاي كه امكان ميدهد تمام كارها را با لذت به پيش ببريم. ساكت، تهي، آرزومند و بي حركت...
شيخ ابوالحسن خرقاني عالم بامداد برخيزد طلب زيادتي علم کند، و زاهد طلب زيادتي زهد کند و بوالحسن در بند آن بود که سروري بدل برادري رساند. اگر به ترکستان تا به در شام کسي را خاري در انگشت شود آن از آن من است. همچنين از ترک تا شام کسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آن من است. کاشکي بدل همه خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد... کاشکي حساب همه خلق با من بکردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. کاشکي عقوبت همه خلق، مرا کردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. بهترين چيزها دليست که در وي هيچ بدي نباشد. اگر سرودي بگويد و به آن حق را خواهد بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد. هر چه براي خدا کني اخلاص است و هر چه براي خلق کني ريا. هر که عاشق شد خداي را يافت و هر که خداي را يافت خود را فراموش کرد.
شيخ ابوالحسن خرقاني الهي! خلق تو شكر نعمتهاي تو كنند - من شكر بودن تو كنم؛ نعمت، بودن توست چون خويشتن را با خدا بيني، وفا بود و چون خدا را با خويشتن بيني، فنا بود عالمان آن گويند كه شنيده باشند، جوانمردان آن گويند كه ديده باشند... حق تعالي قسمت بندگان پيدا كرد - هركس نصيب خود برداشتند - نصيب جوانمردان؛ يعني اولياء، اندوه بود آنكس كه حق او را خواهد، راه را به او نشان خواهد داد و راه براي وي كوتاه خواهد شد...
چند گام با اشو خود را همانگونه كه هستي، بشناس، بي هيچ ايده آلي، بي هيچ قضاوتي، بي هيچ سرزنشي. شدن، عذاب است، زيرا تنشي است مدام، بين آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد. نفس، عدم بيداري است و بيداري، عدم نفس است. براي من، انتظار همراه با نيايش، عشق است، و خالي و تهي. دري است كه به معبد الوهيت باز ميشود. كجاست حقيقت؟ به دنبالش نگرد، حقيقت كي با جستجو يافته شده است؟ زيرا در جستجو، جوينده حاضر است. بنابراين جستجو نكن، خود از ميان برخيز. زندگي رازي بي پايان است، از اين رو، كساني كه از دانش پراند، از زندگي محرومند.
|